ميرزا محمد على وفا زواره اى

332

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

ستايشهاى سيّد شفتى يا فضل و خط او تحت الشعاع قرار نداد و اندك‌اندك معاندان اين آيين ، به آزار و اذيتش پرداختند . البتّه خود نيز در اين معركه ، مبرا نبود و از زواياى گزارش‌هاى باقىمانده در معدود تذكره‌ها چنين استشمام مىگردد كه رفته‌رفته به مصرف برخى مواد ، معتاد شده است . از جمله دائم كندر مىجويده است و خيالات فراوان بر سرش آمده و سواد بر مزاجش غالب گشته است . به هر رو از جمله بخت‌برگشتگانى بوده كه بارها جماعت تحريك‌شدهء فقها در گريبانش آويختند و به مشتش فروكوفتند آن‌چنان‌كه سرود : ريش و سبيلم به دست هركس و هرجا * مىنگرستم كه تا مآل چه باشد دامن و جيبم به دست هركس و هر كو * مىنگرستم كه تا سؤال چه باشد اما بعيد است كه غلبهء سوداى كامل اواخر عمر و به هم خوردن تعادل مزاجى او به خاطر اين لعن و طعن و ضرب علما و صلحا و سفها باشد ، چون همان گونه كه ذكر شد آثار آن از ابتدا در خمير مايه‌اش بر آشنايان هويدا گشته . ميرزا محمّد على مذهّب بهار بيهوده نگفته : « فنا ، همواره پيراهن جنون از چنگ درايتش قبا و پيوسته ، متاع هنر از شخص وجودش در سودا » به‌هرحال وقتى آزار موذيان فراوان گرديد از بيم جان به دستگاه امام جمعه اصفهان - آقا مير سيّد محمّد - پناه برده و دخيل شده و از اين قرينه و نشانه‌هاى ديگر مانند اعتكاف و پناه بردن سيد على محمّد باب به آن دستگاه ، پيداست كه سيّد به نسبت با بيوت ديگر آن روز اصفهان مانند بيت شفتى ، كلباسى و آقايان مسجد شاهى وسيع‌المشرب‌تر بوده است . به‌هرحال فنا به دلالت امام جمعه به دستگاه منوچهر خان معتمد الدّوله گرجى راه يافت و چنان امنيتى يافت كه بيشترين و محكم‌ترين مديحه‌هاى خود را در ستايش او سرود . در مجموعهء مدايح معتمديه ميرزا محمّد على بهار ، فنا سى و پنج قصيده و قطعه و غزل با حدود هزار بيت در آفرين حكمران شاعرنواز اصفهان دارد . پيداست منوچهر خان نيز او را به وفور مورد نواخت و تفقد صله‌هاى خود قرار مىداده است كه ملا على فنا به اين « الفيه » اكتفا نورزيده و سوداى كتابت و تأليف تذكره‌اى مجزا را براى والى اصفهان به سر كرد . اين سودا زمانى در وجودش رخنه يافت كه ميرزا محمّد على بهار يكى از مفصّل‌ترين و بزرگترين تذكره‌هاى عصرى شعر فارسى را تحت عنوان مدايح معتمديّه ( يا مدايح المعتمديه ) براى منوچهر خان با وسعت حدود هزار صفحه تأليف كرده ، مشغول اتمام آن بود . با اين تذكرهء مفصّل ، منقّح ، پاكيزه و نيز پريشانى ذهن فنا ، شاعر لنجانى دريافت كه از تدوين تذكره يا مجموعه‌اى مشابه ناتوان است . ازاين‌رو به يكى از انتحال‌هاى تاريخ ادبيات فارسى دست زد و ظاهرا تمامى تذكرهء بهار را به دست آورده و پنهانى رونويسى كرده با تفاوت بسيار اندكى ، تحت همان عنوان يعنى « مدايح